پاییز 98(خاطرات علی)
علی پسرک پر احساس من! انگار خدا تمام احساس عالم رو در وجود کوچک تو نهاده .تو که هر صبح و شام سر بر دستهای من میگذاری و تنها عشق رو به من هدیه میدی. گاه فکر می کنم چرا باید اینقدر غمگین باشم. چرا ناراحتم که چرا با من چنان رفتار شده ،؟ چرا محبت های من اینگونه جواب داره؟ باید تمام این چراهای زندگی رو با وجود تو به دور بیندازم. تو که همیشه مهر میگویی و محبت . تو که همیشه اظهار دلتنگی میکنی؟ " مامان تو چقدر مهربونی؟ مامانی تو چقدر نرمی؟ آدم دلش میخواد همیشه رو پاهای تو بخوابه. مامانی چقدر دلم برات تنگ شده بود. مامانی زودی بیا دنبالم"
مگه میشه با این همه محبت و عشق ناراحت بود. باید شاد بود و شکرگزار. علی عزیزم امسال به کلاس پیش دبستان رفت. هر چند خیلی کوچیکه و گاهی دلم میسوزه با این سن کم و جثه کوچیک قراره بره مدرسه. دارم تمام تلاشم رو میکنم که مدرسه خوبی براش انتخاب کنم که احساس آرامش کنه. شیرین زبونی هاش به غایت شده و خیلی وقتا بعد اجراهای آویسا متن هاش رو تکرار میکنه و میفهم هم پای ما اونم گوش میده و حفظ می کنه. در روزهایی که کلاس آویسا برقراره با باباش میرن استخر و کلی خوش میگذرونن.عاشق شهر بازی و غذای بیرونه. و تا پیشنهاد غذا ازش بخوام اولین چیزی که می خواد پیتزا و بعد سیب زمینی پنیری.
گاهی وقتا اصطلاحات زییابی به کار میبره که خندم می گیره. مثلا: علی رو سنگ نخواب برو رو فرش.
"مامان پاهام رو سنگه تنم تو خشکیه"
"خواهری! بیا پیپیژکاتو ناناسو کنم!!"
یا یه روز که خواهر ش خونه باباجون بود. " مامانی خداروشکر جای خواهری خالیه"
کلی شعر حفظ کرده و البته بسیار شیطون شده. گاهی مجبورم سر بعضی ضبط ها با خودم ببرمش اونوقت جنگ ما شروع میشه. اما خیلی مهربون و همش قربون صدقه میره.
"مامان ممنون که برام این غذا رو درست کردی. ممنون که کیک درست کردی. تو خوشمزه ترین کیک دنیا رو درست میکنی؟ من عاشق توام."
وقتی هم از سر سفره بلند میشه. از من و باباش کلی تشکر می کنه. میگه خدا به سفره تون برکت بده. وقتی این حرفا رو میزنه وایمیسته انگار داره دکلمه میخونه.
بچه های مهد عاشق علی هستن مخصوصا دخترا. هفته پیش یه عروسک آورد خونه و ظاهراً آوین بهش هدیه داده بود. مثل اینکه اونا فهمیدن پسر ما روح لطیفی داره.
تولد علی با خانواده همسرجان به خاطر اتفاقای مختلف هی عقب افتاد و آخرش با تولد آویسا یکی شد. اونشب هم کلی همه شیطونی کردن و آتیش سوزوندن.
به نظر علی آویسا خیلی تولد گرفته بود و از اونروز همش میگه مامانی میشه مثل خواهری چند تا تولد برام بگیری.
پسر با احساس من! اینروزا بخاطر کارای ضبط خواهری کمتر همو میبینم . وقتی دیشب بغلت کردم وبوت می کردم انگار دنیا رو بهم داده بودن. همش میگفتم: چقدر دلم برات تنگه. تو هم کیف می کردی و تو بغلم نوازشم می کردی.
امسال چند بار مریض شدی مخصوصا روزی که برف اومده بود و راه ها بسته شد. خاطره اونروز هیچ وقت یادم نمیره. گیر کردن سرویس خواهری تو برف، برگشتش با بابای ستایش با پای پیاده، مسیری که تو برف چند بار رفتم تا خواهری رو تحویل بگیرم، اومدن بابایی از سرکار تا اداره مامان اونم پیاده ، تب تو و آخرش هم خوردن ناهار دسته جمعی و رفتن سوی منزل و البته اول تا پارک وی اونم با پیای پیاده و بعدش یه دربست گرفتیم تا منزل. چه روزی بود. خاطره ای شد موندگار برای همه ما.
اونروز همش به آدمایی فکر میکردن که دچار حوادث طبیعی میشن. ما باز امید داشتیم که خونه ای هست. ولی اونا....بگذریم. خدا همه مارو در پناه خودش محفوظ نگه داره.
پسرم! بزرگ شو و محکم و نزار آدما روح لطیفت رو خدشه دار کنن. عاشق باش و مهربان. همیشه باش با لبخند با مهربونی...دوستت دارم.


روزی که علی مقنعه خواهری بر سر نهاد




پاییز 98(خاطرات علی) 

